..:: هـزار اسم قلم خورده - مهدی فرجی::..
سروده ها و گزارش فعالیت ها
نویسنده: مهدی فرجی - تهران - ۱۳۸٢/۳/٢٩
می بخشيد باز دير کردم -علی سبزئی در تصادف وحشتناکی آسيب ديده بود و کسی نبود ...
چندی قبل با چندی از دوستان رفته بوديم شمال.
اين شعر يادگار آن شمال است

من خواستم که خواب و خيال خودم شوی
رويا شوی اميد محال خودم شوی
لرزيد دستهايم و سرگيجه ام گرفت
آوردمت دليل زوال خودم شوی
يا در دلم شناور يا بر تنم روان
ماهی و ماه حوض زلال خودم شوی
هر روز بيشتر به تو نزديک می شوم
چيزی نمانده است که مال خودم شوی
حالا تو چشمهای منی ابر شو ببار
تا قطره قطره گريه به حال خودم شوی

عاشق نمی شوی سر اين شرط بسته ام
نه ... حاضرم ببازم و مال خودم شوی

مهدی فرجی

ساحل گیسوم (در جاده آستارا - بندر انزلی )

نویسنده: مهدی فرجی - تهران - ۱۳۸٢/۳/٢٢
اين غزل درشعر های من از خيلی جهات برايم منحصر به فرد است.
از شعرهای تابستان ۸۱ است که بعضی دوستان هم شنيده اند.
بخوانيد ونظراتتان را بنويسيد که تک تک آنها برايم عزيز و محترمند:


چشمم وزيد آبی پيراهن تو را
حوض در آستانه ی سر رفتن تو را

سلولهای پوست من نقشه می کشند:
از شاخه های باکره گی چيدن تو را

به ثروت شيوخ عرب ميتوان فروخت
دربدترين لباس جهان مانکن تو را

شوقم زبانه می کشد وباز می کند
شش دکمهء مزاحم پيراهن تو را...

انگشت من که آب لطيف نوازش است
بگذار رودخانه شود گردن تو را ـ

تا ماهيان تشنه ـ لبانم ـ رها شوند
امواج پر تلاطم بوسيدن تو را

حالا نفس نفس نفسم ذوب میکند
قطره به قطره برف سفيد تن تو را

با ذره ذرهء بدنم درک می کنم
معنای پرحرارت زن بودن تو را

شب ای شب قشنگ هماغوشی ام ٫خدا
از روی خانه ام نکشد دامن تو را


 
نویسنده: مهدی فرجی - تهران - ۱۳۸٢/۳/٢٢
سلام سبزئی هستم
ان شااله وبلاگ مهدی را فردا به روز می کنم منتظر باشيد
ايام عزت مستدام
نویسنده: مهدی فرجی - تهران - ۱۳۸٢/۳/٢٠
با توجه به پيشنهادهای دوستانی چون:سيامک٬ ابراهيم اسماعيلی٬ مير افضلی و.... غزل قبلی را اصلاح کرده ام که به موقع در مجموعه آينده ام خواهيد ديد. به پیشنهاد دوستان برای جلوگیری از خدای نکرده..... یک مصرع به شکل مجازی تغییر کرده یا یک بیت در همه شعرهایی که در وبلاگ می زنم حذف شده تا دراین آشفته بازار جامعه امروز چیزی برای اثبات حقانیتم داشته باشم با عرض معذرت از همه مخاطبین (که حتما به من حق میدهند).
ابراهیم اسماعیلی هم وبلاگ جالبی داردکه مطالبش حتی برای من تازگی دارد که فکر می کردم تمام غزلهای خوب این چند ساله را شنیده ام.غزل معاصر فرهاد هم که جای خود دارد وبه نظر من متنوع تر هم شده.
غزل امروزم شايد کمی کهن به نظر برسد ولی شرح حال اينروز های ماست:

هر قدر هم ساکت نشستن مشکلت باشد
حرف دلت تاميتوانی دردلت باشد

يک عمر در گفتن دويدی ٬ کوله بارت کو؟
اين سهم خيلی کم نبايد حاصلت باشد

حالا که اينقدر از تلاطم خسته ای برگرد
اما اگر خاکی بخواهد ساحلت باشد!

تا وقت مردن روی خوشبختی نمی بینی
تا درد و رنج آغشته با آب و گلت باشد

احساس غربت میکنی وقتیکه شوقی نیست
حتی اگر یک عمر جایی منزلت باشد

اصلا بگو کی در ازای شعر نان داده؟
یاخنده ای ٬ حرفی ...که شاید قابلت باشد

از گفتنی ها با تو گفتم بعد از این بگذار
دست خود دیوانه ات(یا عاقلت)باشد
¤
امروز و فردا میکنی؟ امروز یا فردا
یکدفعه دیدی وقت مهر باطلت باشد

بر شانه هایت باز دنبال چه میگردی؟
انگیزه پرواز باید در دلت باشد


نویسنده: مهدی فرجی - تهران - ۱۳۸٢/۳/۱٧
دير آمدم... هميشه دير آمده ام٬ مرا می بخشيد
از چهارشنبه صبح با چند نفر از دوستان رفتيم ـ مرق ـ اين روستا در جاده کاشان ـدليجان قراردارد وسلطان روستاهای کاشان از نظر مناظر طبيعی است. مرق به فتح ميم و ر دارای رودخانه ای بسیار طولانی وییلاقی باصفاست.
این غزل را آنجا گفتم و دوست دارم بخوانید و نظر بدهید:

کفشهايم کجاست ميخواهم سرشب راهی سفر بشوم
مدتی بی بهار طی بکنم٬ دو سه پاييز دربدر بشوم

خسته ام از تو٬ از خودم٬ از ما ٬ ـ ما ـ ضمير بعيد زندگی ام
دو نفر انفجار جمعيت است پس صلاح است يکنفر بشوم

يک نفر در غبار سرگردان٬ یک نفر مثل برگ در توفان
می روم گم شوم برای خودم ٬ کم برای تو دردسر بشوم

مطمئنم که بعداز اين توفان مثل آن روزها نخواهم شد
گرچه اصلآ دلم نميخواهد که از اين هم شکسته تر بشوم

حرفهای قشنگ پشت سرم؛ آرزوهای مادر و پدرم...
آه خيلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدربشوم

پدرم گفت: دوستت دارم پس دعا ميکنم پدر نشوی
مادرم بيشتر پشيمان که از خدا خواست من پسر بشوم

داستانی شدم که پايانش مثل يلدا سياه و طولانيست
پرشده استکان حوصله ها٬ پس چه بهتر که مختصر بشوم

دورها قبر کوچکی دارم ٬ بی اتاق وحياط خلوت نيست
گاه گاهی سری بزن نگذار با تو از اين غريبه تر بشوم...

نویسنده: مهدی فرجی - تهران - ۱۳۸٢/۳/٥
امروز غزلی را مي نويسم که دو سه روز بيشتر ازعمرش نميگذرد.
دوست دارم قشنگ حلاجی اش کنيد:

فالگيری به من گفت امسال منتظر باش مهمان بيايد
اتفاقی به گرمای خورشيد بين برف زمستان بيايد

تو همان اتفاقی که درمن مثل جوی مذابی دويدی
برف اسفند را آب کردی تا به سمت درختان بيايد

من که سوزی تنم را می آزرد من که بازيچه ی باد بودم
کوه یخهای دی را شکستم ایستادم که طوفان بیاید

تب ندارم که هذیان بگویم با تو هرلحظه یک اتفاق است
دیگر اصلا تعجب ندارد زیر چتر توباران بیاید

مثل آن قصه های قدیمی روی زانوی مادربزرگی
لحظه هایی که خیلی طبیعیست ماه تا سطح ایوان بیاید

میشود ورد جادوگری زشت دختری را بخواباند وبعد
با تب بوسه ی قهرمانی عمر سرما به پایان بیاید

میشود یک درخت کهنسال خاطرات خودش را بگوید
میتوانی ببینی که یک شیر صبح توی خیابان بیاید

قصه یک سرزمین عجیب است :مرز بین خیال وحقیحت
میشود مثل تو یک فرشته اتفاقی به کاشان بیاید

بعد...اصلا مگر فرق دارد :فالگیر است ،مادربزرگ است
یکنفر گفته امسال حتما منتظر باش مهمان بیاید
مهدی فرجی -  تهران
مهدی فرجی متولد نهم بهمن 1358 از سال 75 برای اولین بار آثارش به طور جدی در مطبوعات منتشر شدند. وی نخستین کتاب خود را در سال 79 روانه بازار نشر کرد و در همان سال در کنگره شعر و قصه جوان کشور در هرمزگان برگزیده شد. کتاب ها هزار اسم قلم خورده / نشر مرنجاب / 79 و چشم های تو باران / انتشارات مرسل / 81 روسری باد را تکان می داد / انتشارات مرسل / 82 ای تو راز روزهای انتظار / نشر صبح روشن / 82 زیر چتر تو باران می آید / انتشارات شانی / 86 شب بی شعر / نشر تکا / 86 میخانه بی خواب / انتشارات فصل پنجم / 87 منم که می گذری /فصل پنجم/91 __________ مقام اول دومین و سومین جشنواره بین المللی شعر فجر کشور (سیمرغ بلورین) در سال های 86 و 87 __________ این وبگاه، تنها وبلاگ موجود،ویژه سروده ها، گزارش و یادداشت های ادبی مهدی فرجی است. وی هیچ وبلاگ دیگری ندارد و هرگونه مورد مشابه، تنها، برنمود شباهت اسمی است. مهدی فرجی در فیسبوک: www.facebook.com/mfaraji راه ارتباط با من :farajipoem@yahoo.com
کدهای اضافی کاربر :