..:: هـزار اسم قلم خورده - مهدی فرجی::..

سروده ها و گزارش فعالیت ها

بین رسیدن و نرسیدن
نویسنده : مهدی فرجی - 58 تهران - ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٩
 

سلام و عرض ارادت

بخوانید و مرا از نظراتتان آگاه کنید. باز هم ممنونم

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی‌

بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی‌

یک آسمان پرندگی‌ام دادی و مرا

در تنگنای «از تو پریدن‌» گذاشتی‌

وقتی که آب و دانه برایم نریختی‌

وقتی کلید در قفس من گذاشتی‌

 

امروز از همیشه پشیمان‌تر آمدی‌

دنبال من بنای دویدن گذاشتی‌،

من نیستم‌... نگاه کن‌; این باغ سوخته‌

تاوان آتشی است که روشن گذاشتی‌

گیرم هنوز تشنه‌ی حرف تواَم ولی 

گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی‌؟

 

آلوچه‌های چشم تو مثل گذشته‌اند 

اما برای من دل چیدن گذاشتی‌؟

حالا برو، برو که تو این نان تلخ را

در سفره‌ای به سادگی من گذاشتی O

 

 


 
comment نظرات ()
 
فرزاد حسنی و خوانش دو غزل عاشقانه ام در رادیو
نویسنده : مهدی فرجی - 58 تهران - ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٦
 

style="font-size: medium;">دوستان خوبم سلام

بعد از مسافرتی تقریبا طولانی و دوری از شما نظراتتان را خواندم و در حد توان به اجابت ایستادم تمام قد. منتها باور کنید اینهمه کامنت از ابرهای خیال یک آدم یک متر وهفتاد سانتی هم فراتر بود ولی رویای زیباییست. برایم بنویسید تا به شوقتان بمانم.

اما آمدم دیدم مجری خوش ذوق و ترانه سرای رادیو و تلویزیون، ما را شرمنده کرده و شباهنگام به سپیده نرسیده دو سه غزل خوانده. اینها را سایت فرزاد حسنی مهربان گذاشته تا با من در صدای رویاییش پرسه بزنید. ممنونم دوست نادیده ام فرزاد جان!

از اینجا دانلود کنید


 
comment نظرات ()
 
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد...
نویسنده : مهدی فرجی - 58 تهران - ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٤
 

دوباره سلام

در این وانفسا که بیست و چهار ساعت را برای رسیدن به کارهایم کم می آورم و میخواهم رسما از خدا خواهش کنم روز را چند ساعت طولانی تر کند، دارم آرام آرام به تمام وبلاگ هایی که لطف کردند و دعوت میکنند سر میزنم.
فقط خواهش میکنم به من وقت بدهید دوستان نازنینم!

به همه سر خواهم زد و یک یک شعرهایتان را خواهم خواند، استفاده میکنم و به قدر وسعم نظر میدهم. به خدا با شِکوِه و ابراز ناراحتی تلفنی و پیامکی بعضی از دوستان، عذاب وجدان میگیرم. دل نازک تر از آنم که اتهام غرور و خودشیفتگی را تاب بیاورم. در نهایت باز هم میگویم همه تان را دوست دارم و دونکته:

1.اگر سوال شعری دارید در کامنت های خصوصی برایم بنویسید در حد داناییم جوابگو خواهم بود.
2. اکنون روی سخنم با آن انگشت شمار دوستانی است که در پیام خصوصی از آنچه نیستم مینویسند، بزرگنمایی میکنند و با اصرار میخواهند به وبلاگشان سر بزنم:
اگر شایسته تعریف هستم پس چرا علنی نمینویسید؟ و اگر شایستگی ندارم فروتنانه خواهش میکنم از من تمجید نکنید. متاسفانه در این زمینه
 فقط پیام های عمومی را پاسخگو خواهم بود
پیام خصوصی برای سوال خصوصی و شعری است.
واما شعر
غزلی قدیمی هست که به تازگی بعضی سایت های طرفدار خواننده ای عامه پسند اون رو قلع و قمع کردند و دوبیتش رو در کارت پستال های بسیار رمانتیک و کنار پروفایلشان  بدون ذکر منبع میگذارند. به خاطر همین شعر رو به شکل کامل میگذارم با این توضیح که در کتاب "روسری باد را تکان می داد" و " شب بی شعر" در سالهای 81 و86 چاپ شده است:


پابند کفشهای سیاه سفر نشو

یا دست کم بخاط من دیرتر برو

دارم نگاه می کنم و حرص می خورم

امشب قشنگ تر شده ای - بیشتر نشو

کاری نکن که بشکنی امـ...ا شکسته ای

حالا شکستنی ترم از شاخه های مو

موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو -

به به مبارک است :دل خوش - لباس نو

دارند سور وسات عروسی می آورند

از کوچه های سرد به آغوش گرم تو

...

هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر

مجبور که نیستی بمانی ...

ولی نرو

 


 
comment نظرات ()
 
نمایشگاه کتاب و جلسه شعر
نویسنده : مهدی فرجی - 58 تهران - ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۱
 

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ابتدا باید شرمندگی خود را از تمام دوستانی که به خاطر مشغله فراوان نتوانسته ام تاکنون جوابشان را بدهم اعلام کنم. البته قول می دهم به تمامشان سربزنم حتم بدانید می آیم.

______________________________________

یادآوری می کنم که در نمایشگاه کتاب امسال و در

انتشارات فصل پنجم سالن ناشران عمومی-راهرو ٢٠-غرفه ٢۶

نشر تکا راهرو ٢٧غرفه ٣٠ 

انتشارات مرسل راهرو ١۴ غرفه ١۵

کتابها به ترتیب زیر فروخته می شود:

*میخانه بی خواب(مجموعه عاشقانه ها)چاپ دوم/انتشارات فصل پنجم

*شب بی شعر(گزیده اشعار)چاپ سوم/نشر تکا

*روسری باد را تکان می داد/انتشارات مرسل

*...وچشم های تو باران(چاپ دوم) / انتشارات مرسل

البته اگر میسر شد در روزهای پایانی  خدمت برسم در همین بلاگ به آگاهی می رسانم.


 
comment نظرات ()
 
بهاریه
نویسنده : مهدی فرجی - 58 تهران - ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۸
 

سلام خوبان!

  عزیزان ومهربانان!

بسیار شرمنده ام از اینکه به دلیل چند مسافرت پی در پی نتوانستم جوابگوی مهرورزیتان در پیامها باشم. ولی این دوسه روزه حتما جبران میکنم و به همه شما گرامیان سر میزنم و از آثار عزیزتان استفاده میکنم.

بازهم شرمنده لطف بی چشم داشتتان!

_____________________________________________

سال نو همراه با حال خوش و اقبال بلند بر شما فرخنده باد.نوروز پیام نوشدن دارد برای همه طبیعت که ما هم جزوی ازآن هستیم.

  در این میانه یک دهه بر ادبیات این مرزوبوم هم گذشت و همینطور که پیش تر جای دیگری نیز نوشتم دهه ی چندان خوبی برای شعر، نبود. دهه ی هشتاد، اگرچه پرفراز بود اما نشیب نیز کم نداشت و برخلاف دهه هفتاد که جریانات شعری خوبی باهم رقابت میکردندو شکل گرفتند که البته از دلش من و همنسلانم بیرون آمدیم، چیز چندانی برای ارایه نداشت. از آنطرف هم «منزوی»و «قیصر»و«م.آزاد»و...را ازما گرفت و چیز دندان گیری پس نداد.بگذریم...که پرداختن به این موضوع وقت ومجال بیشتری می خواهد که در حوصله این مقال نیست.امید که در جایی دیگر به یاری دوستان شرحش دهیم.

  پیش ازاینکه غزلی بگذارم خواستم مطلبی را که مدتیست برای گفتنش درنگ میکنم عرض کنم و آن اینکه خواهش میکنم دوستان برای دعوت به بازدید وبلاگشان پیام خصوصی نگذارند که واقعا نمی آیم سربزنم. فلان آقا یا خانم پیام خصوصی میگذارد و من کمترین را چه وچه خطاب میکند که بروم وبلاگش را ببینم.بابا اگر برایت افت دارد خب آن پیام را نگذار واگر واقعا من چه وچه هستم چرا ازگفتن آشکارا بیم داری؟

دوست نداشتم ازین دست حرفها بزنم اما بهرحال هفته هایی که گذشت دوستان زیادی پیغام گذاشتند که به یکایک وبلاگ ها سزدم و از این بابت خوشحالم که با دوستان جدیدی آشنا شدم. باد که این دوستی ها مدام باشد.

شعری میزنم از گذشته ها که امیدوارم بپسندید:

بهاریه(٢)

دیده بوسی ها که پیغام بهاری می دهند

یک دقیقه حال، ساعت ها خماری می دهند

عید، اینطوری بدون تو محرم می شود

روزها بوی غریب سوگواری می دهند

شهر، منهای تو _ قبرستان بگویم بهتر است_

کوچه هایش حس آدم را فراری می دهند

زنگ پشت زنگ، هفده ساله ها سر می رسند

دور از چشم تو عکس یادگاری می دهند

عید، عید باب طبعم نیست وقتیکه به من

جای سبز چشم های تو هزاری می دهندo


 
comment نظرات ()
 
بوسه ی دیشب به این سو
نویسنده : مهدی فرجی - 58 تهران - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢
 

سلام یاران!

اول که اردی بهشت امسال که بیاید هشتمین سال بنیان نهادن این وبلاگ رو با هم جشن خواهیم گرفت و ضمن تبریک پیشاپیش نوروز به شما، لازم دیدم از امیر مرزبان،علی سبزئی،هانی رضوی،فرهادصفریان و...که در ابتدای راه وبلاگ نویسی کمک های افراوانی کردند سپاسگزاری کنم.

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

غزلی قدیمی هم میهمان باشید تا بعد

می ایستم پای تو با جان و تنم من

پامیگذارم روی قلب آهنم من

یک عمر-تنگاتنگ-بوی بودنت را

حس کرده ام بین تن و پیراهنم من

ازکودکی باخویش گفتم "عاشقی کن"!

خواندم الفبای تو را در دامنم من

ای شمع!میخواهم که رازی را بگویم:

از بوسه ی دیشب به این سو...روشنم من

دریا...تویی،صحرا...تویی،جنگل تویی...تــــــو

ماهی...منم،آهو...منم،تیهـو منم...مـــــن

در باز بود و آسمان پروانه بازار

اما مگر از این قفس دل میکنم من؟؟؟


 
comment نظرات ()